دیوارهای مرز

اکنون دوباره در شب خاموش
 قد می کشند همچو گیاهان
 دیوارهای حایل دیوارهای مرز
 تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
 اکنون دوباره همهمه های پلید شهر
 چون گله مشوش ماهی ها
 از ظلمت کرانه من کوچ می کنند
 اکنون دوباره پنجره ها خود را
 در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند
 اکنون درخت ها همه در باغ خفته پوست می اندازند
 و خاک با هزاران منفذ
 ذرات گیج ماه را به درون می کشد
 اکنون نزدیکتر بیا
 و گوش کن
 به
 ضربه های مضطرب عشق
 که پخش می شود
 چون تام تام طبل سیاهان
 در هوهوی قبیله اندامهای من
 من حس میکنم
 من میدانم
 که لحظه ی نماز کدامین لحظه ست
 اکنون ستاره ها همه با هم
 همخوابه می شوند
 من در پناه شب
 از انتهای هر چه نسیمست می وزم
 من در
 پناه شب
 دیوانه وار فرو می ریزم
 با گیسوان سنگینم در دستهای تو
 و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
 بامن بیا
 با من به آن ستاره بیا
 نه آن ستاره ای که هزاران هزار سال
 از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دورست
 و هیچ کس در آنجا از روشنی
 نمی ترسد
 من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم
 من
 در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
 که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
 با من رجوع کن
 با من رجوع کن
 به ابتدای جسم
 به مرکز معطر یک نطفه
 به لحظه ای که از تو آفریده شدم
 با من رجوع کن
 من ناتمام مانده ام از تو
 اکنون کبوتران
 در قله های پستانهایم
 پرواز میکنند
 اکنون میان پیله لبهایم
 پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
 اکنون
 محراب جسم من
 آماده عبادت عشق است
 با من رجوع کن
 من ناتوانم از گفتن
 زیرا که دوستت
 میدارم
 زیرا که دوستت میدارم حرفیست
 که از جهان بیهودگی ها
 و کهنه ها و مکرر ها میآید
 با من رجوع کن
 من ناتوان از گفتن
 بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
 بگذار پر شوم
 از قطره های کوچک باران
 از قلبهای رشد نکرده
 از حجم کودکان به دنیا نیامده
 بگذار پر شوم
 شاید که عشق من
 گهواره تولد عیسی دیگری باشد

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دیدار در شب

و چهره شگفت
 از آن سوی دریچه به من گفت
 حق با کسیست که میبیند
 من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
 اما خدای من
 آیا چگونه می شود از من ترسید ؟
 من من که
 هیچگاه
 جز بادبادکی سبک و ولگرد
 بر پشت بامهای مه آلود آسمان
 چیزی نبوده ام
 و عشق و میل و نفرت و دردم را
 در غربت شبانه قبرستان
 موشی به نام مرگ جویده است
 و چهره شگفت با آن خطوط نازک دنباله دار سست
 که باد طرح جاریشان را
 لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد
 و گیسوان نرم و درازش
 که جنبش نهانی شب می ربودشان
 و بر تمام پهنه شب می گشودشان
 همچون گیاههای ته دریا
 در آن سوی دریچه روان بود
 و داد زد باور کنید من زنده نیستم
 من از ورای او تراکم تاریکی را
 و میوه های نقره ای کاج را هنوز
 می دیدم آه ولی او ...
 او بر
 تمام این همه می لغزید
 و قلب بی نهایت او اوج می گرفت
 گویی که حس سبز درختان بود
 و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت
 حق با شماست
 من هیچگاه پس از مرگم
 جرات نکرده ام که در آینه بنگرم
 و آن قدر مرده ام
 که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند
 آه
 آیا صدای زنجره
 ای را
 که در پناه شب بسوی ماه میگریخت
 از انتهای باغ شنیدید؟
 من فکر میکنم که تمام ستاره ها
 به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند
 و شهر ‚ شهر چه ساکت یود
 من در سراسر طول مسیر خود
 جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
 و چند رفتگر
 که بوی خاکروبه و توتون می
 دادند
 و گشتیان خسته خواب آلود
 با هیچ چیز روبرو نشدم
 افسوس
 من مرده ام
 و شب هنوز هم
 گویی ادامه همان شب بیهوده ست
 خاموش شد
 و پهنه وسیع دو چشمش را
 احساس گریه تلخ و کدر کرد
 آیا شما که صورتتان را
 در سایه نقاب غم انگیز زندگی
 مخفی نموده اید
 گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه میکنید
 که زنده های امروزی
 چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟
 گویی که کودکی
 در اولین تبسم خود پیر گشته است
 و قلب این کتیبه مخدوش
 که در خطوط اصلی آن دست برده اند
 به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد
 شاید که
 اعتیاد به بودن
 و مصرف مدام مسکن ها
 امیال پاک و ساده انسانی را
 به ورطه زوال کشانده است
 شاید که روح را
 به انزوای یک جزیره نامسکون
 تبعید کرده اند
 شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
 پس این پیادگان که صبورانه
 بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند
 آن بادپا سوارانند
 و این خمیدگان لاغر افیونی
 آن عارفان پاک بلند اندیش؟
 پس راست است ‚ راست که انسان
 دیگر در انتظار ظهوری نیست
 و دختران عاشق
 با سوزن دراز بر و دری دوزی
 چشمان زود باور خود را دریده اند ؟
 اکنون طنین جیغ کلاغان
 در عمق خوابهای سحرگاهی
 احساس می شود
 آینه ها به هوش می آیند
 و شکل های منفرد و تنها
 خود را به اولین کشاله بیداری
 و به هجوم مخفی کابوسهای شوم
 تسلیم میکنند
 افسوس من با تمام خاطره هایم
 از خون که جز حماسه خونین نمی سرود
 و از غرور ‚ غروری که هیچ گاه
 خود را چنین
 حقیر نمی زیست
 در انتهای فرصت خود ایستاده ام
 و گوش میکنم نه صدایی
 و خیره میشوم نه ز یک برگ جنبشی
 و نام من که نفس آن همه پاکی بود
 دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند
 لرزید
 و بر دو سوی خویش فرو ریخت
 و دستهای ملتمسش از شکافها
 مانند آههای طویلی بسوی من
 پیش آمدند
 سرد است
 و بادها خطوط مرا قطع می کنند
 آیا در این دیار کسی هست که هنوز
 از آشنا شدن به چهره فنا شده خویش
 وحشت نداشته باشد ؟
 آیا زمان آن نرسیده ست
 که این دریچه باز شود باز باز باز
 که آسمان ببارد
 و مرد بر جنازه مرد خویش
 زاری کنان
 نماز گزارد؟
 شاید پرنده بود که نالید
 یا باد در میان درختان
 یا من که در برابر بن بست قلب خود
 چون موجی از تاسف و شرم و درد
 بالا می آمدم
 و از میان پنجره می دیدم
 که آن دو دست ‚ آن دو سرزنش تلخ
 و همچنان دراز به سوی دو دست من
 در روشنایی سپیده دمی کاذب
 تحلیل می روند
 و یک صدا که در افق سرد
 فریاد زد
 خداحافظ

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دریافت

در حباب کوچک
 روشنایی خود را می فرسود
 ناگهان پنجره پر شد از شب
 شب سرشار از انبوه صداهای تهی
 شب مسموم از هرم زهر آلود تنفس ها
 شب ...
 گوش دادم
 در خیابان وحشت زده تاریک
 یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد
 زیر پا له کرد
 در خیابان وحشت زده تاریک
 یک ستاره ترکید
 گوش دادم ...
 نبضم از طغیان خون متورم بود
 و تنم ...
 تنم از وسوسه
 متلاشی گشتن
 روی خطهای کج و معوج سقف
 چشم خود را دیدم
 چون رطیلی
 سنگین
 خشک میشد در کف ‚ در زردی در خفقان
 داشتم با همه جنبش هایم
 مثل آبی راکد
 ته نشین می شدم آرام آرام
 داشتم
 لرد می بستم در گودالم
 گوش دادم
 گوش دادم به همه زندگیم
 موش منفوری در حفره خود
 یک سرود زشت مهمل را
 با وقاحت می خواند
 جیر جیری سمج و
 نامفهوم
 لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود
 و روان می شد بر سطح فراموشی
 آه من پر بودم از شهوت ‚ شهوت مرگ
 هر دو پستانم از احساسی سرسام آور تیر کشید
 آه
 من به یاد آوردم
 اولین روز بلوغم را
 که همه اندامم
 باز میشد در بهتی معصوم
 تا بیامرزد با آن مبهم
 آن گنگ آن نامعلوم
 در حباب کوچک
 روشنایی خود را
 در خطی لرزان خمیازه کشید

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

در غروبی ابدی

روز یا شب ؟
 نه ای دوست غروبی ابدیست
 با عبور دو کبوتر در باد
 چون دو تابوت سپید
 و صداهایی از دور از آن دشت غریب
 بی ثبات و سرگردان همچون
 حرکت باد
 سخنی باید گفت
 سخنی باید گفت
 دل من می خواهد با ظلمت جفت شود
 سخنی باید گفت
 چه فراموشی سنگینی
 سیبی از شاخه فرو می افتد
 دانه های زرد تخم کتان
 زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند
 گل باقالا اعصاب کبودش را در سکر نسیم
 می سپارد به رها گشتن
 از دلهره گنگ دگرگونی
 و در اینجا در من ‚ در سر من ؟
 آه ...
 در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ
 و نگاهم مثل یک حرف دروغ
 شرمگینست و فرو افتاده
 من به یک ماه می اندیشم
 من به حرفی در شعر
 من به یک چشمه میاندیشم
 من به وهمی در خاک
 من به بوی غنی
 گندمزار
 من به افسانه نان
 من به معصومیت بازی ها
 و به آن کوچه باریک دراز
 که پر از عطر درختان اقاقی بود
 من به بیداری تلخی که پس از بازی
 و به بهتی که پس از کوچه
 و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها
 قهرمانیها ؟
 آه
 اسبها پیرند
 عشق ؟
 تنهاست و از
 پنجره ای کوتاه
 به بیابان های بی مجنون می نگرد
 به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
 از خرامیدن ساقی نازک در خلخال
 آرزوها ؟
 خود را می بازند
 در هماهنگی بی رحم هزاران در
 بسته ؟
 آری پیوسته بسته بسته
 خسته خواهی شد
 من به یک خانه می اندیشم
 با نفس
 های پیچک هایش رخوتناک
 با چراغانش روشن همچون نی نی چشم
 با شبانش متفکر تنبل بی تشویش
 و به نوزادی با لبخندی نامحدود
 مثل یک دایره پی در پی بر آب
 و تنی پر خون چون خوشه ای از انگور
 من به آوار می اندیشم
 و به تاراج وزش های سیاه
 و به نوری مشکوک
 که شبانگاهان در
 پنجره می کاود
 و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
 کار ...کار؟
 آری اما در ‌آن میز بزرگ
 دشمنی مخفی مسکن دارد
 که ترا میجود آرام ارام
 همچنان که چوب و دفتر را
 و هزاران چیز بیهوده دیگر را
 و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
 مثل قایقی در گرداب
 و در اعماق افق چیزی جز دود غلیظ سیگار
 و خطوط نامفهوم نخواهی دید
 یک ستاره ؟
 آری صدها ‚ صدها اماا
 همه در آن سوی شبهای محصور
 یک پرنده ؟
 آری صدها ‚ صدها اما
 همه در خاطره های دور
 با غرور عبث بال زدنهاشان
 من به فریادی در کوچه می اندیشم
 من به
 موشی بی ازار که در دیوار
 گاهگاهی گذری دارد !
 سخنی باید گفت
 سخنی باید گفت
 در سحرگاهان در لحظه ی لرزانی
 که فضا همچون احساس بلوغ
 ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
 من دلم می خواهد
 که به طغیانی تسلیم شوم
 من دلم میخواهد
 که ببارم از آن ابر بزرگ
 من دلم
 می خواهد
 که بگویم نه نه نه نه
 برویم
 سخنی باید گفت
 جام یا بستر ‚ یا تنهایی ‚ یا خواب ؟
 برویم ...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

در خیابانهای سرد شب

من پشیمان نیستم
 من به این تسلیم می اندیشم
 این تسلیم دردآلود
 من صلیب سرنوشتم را
 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
 در خیابانهای سرد
 شب
 جفتها پیوسته با تردید
 یکدیگر را ترک می گویند
 در خیابانهای سرد شب
 جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست
 من پشیمان نیستم
 قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
 زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
 و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
 او مرا تکرار خواهد کرد
 آه می بینی
 که چگونه پوست من می درد از هم
 که چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من
 مایه می بندد
 که چگونه خون
 رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من
 می کند آغاز ؟
 من تو هستم ‚ تو
 و کسی که دوست می دارد
 و کسی که در درون خود
 ناگهان پیوند گنگی
 باز می یابد
 با هزاران چیز غربتبار نامعلوم
 و تمام شهوت تند زمین هستم
 که تمام آبها را میکشد در خویش
 تا تمام دشتها را بارور سازد
 گوش کن
 به صدای دوردست من
 در مه سنگین اوراد سحرگاهی
 و مرا در ساکت آینه ها بنگر
 که چگونه باز با ته مانده های
 دستهایم
 عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
 و دلم را خالکوبی می کنم
 چون لکه ای خونین
 بر سعادتهای معصومانه هستی
 من پشیمان نیستم
 از من ای محجوب من با یک من دیگر
 که تو او را در خیابانهای سرد شب
 با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
 گفتگو کن
 و بیاد آور
 مرا در بوسه اندهگین او
 بر خطوط مهربان زیر چشمانت

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

در آبهای سبز تابستان

تنها تر از یک برگ
 با بار شادیهای مهجورم
 در آبهای سبز تابستان
 آرام میرانم
 تا سرزمین مرگ
 تا ساحل غمهای پاییزی
 در سایه ای خود را
 رها کردم
 در سایه بی اعتبار عشق
 در سایه فرار خوشبختی
 در سایه ناپایداریها
 شبها که میچرخد نسیمی گیج
 در آسمان کوته دلتنگ
 شبها که می پیچد مهی خونین
 در کوچه های آبی رگها
 شبها که تنهاییم
 با رعشه های روحمان تنها
 در ضربه های نبض می جوشد
 احساس
 هستی هستی بیمار
 در انتظار دره ها رازیست
 این را به روی قله های کوه
 بر سنگهای سهمگین کندند
 آنها که در خطوط سقوط خویش
 یک شب سکوت کوهساران را
 از التماسی تلخ آکندند
 در اضطراب دستهای پر
 آرامش دستان خالی نیست
 خاموشی ویرانه ها زیباست
 این را
 زنی در آبها می خواند
 در آبهای سبز تابستان
 گویی که در ویرانه ها می زیست
 ما یکدیگر را با نفسهامان
 آلوده می سازیم
 آلوده تقوای خوشبختی
 ما از صدای باد می ترسیم
 ما از نفوذ سایه های شک
 در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم
 ما در تمام
 میهمانی های قصر نور
 از وحشت آواز می لرزیم
 اکنون تو اینجایی
 گسترده چون عطر اقاقی ها
 در کوچه های صبح
 بر سینه ام سنگین
 در دستهایم داغ
 در گیسوانم رفته از خود سوخته مدهوش
 اکنون تو اینجایی
 چیزی وسیع و تیره و انبوه
 چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
 بر
 مردمکهای پریشانم
 می چرخد و میگسترد خود را
 شاید مرا از چشمه می گیرند
 شاید مرا از شاخه میچیندد
 شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
 شاید ...
 دیگر نمی بینم
 ما برزمینی هرزه روییدیم
 ما بر زمینی هرزه می باریم
 ما هیچ را در راهها دیدیم
 بر اسب
 زرد بالدار خویش
 چون پادشاهی راه می پیمود
 افسوس ما خوشبخت و آرامیم
 افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
 خوشبخت زیرا دوست می داریم
 دلتاگ زیرا عشق نفرینیست

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

جمعه

جمعه ی ساکت
 جمعه ی متروک
 جمعه ی چون کوچه های کهنه ‚ غم انگیز
 جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
 جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
 جمعه ی بی
 انتظار
 جمعه ی تسلیم
 خانه ی خالی
 خانه ی دلگیر
 خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
 خانه ی تاریکی و تصور خورشید
 خانه ی تنهایی و تفأل و تردید
 خانه ی پرده ‚ کتاب ‚ گنجه ‚ تصاویر
 آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
 زندگی من چو جویبار غریبی
 در دل این جمعه های ساکت متروک
 در دل این خانه های خالی دلگیر
 آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

جفت

شب می آید
 و پس از شب ‚ تاریکی
 پس از تاریکی
 چشمها
 دستها
 و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
 و صدای آب
 که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
 بعد دو
 نقطه سرخ
 از دو سیگار روشن
 تیک تاک ساعت
 و دو قلب
 و دو تنهایی

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

کتاب های موسیقی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها :

تولدی دیگر

همه هستی من آیه تاریکیست
 که ترا در خود تکرار کنان
 به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
 من در این
 آیه ترا آه کشیدم آه
 من در این آیه ترا
 به درخت و آب و آتش پیوند زدم
 زندگی شاید
 یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
 زندگی شاید
 ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
 زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
 زندگی شاید افروختن
 سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
 یا عبور گیج رهگذری باشد
 که کلاه از سر بر میدارد
 و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
 زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
 که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
 و در این حسی است
 که من آن را با
 ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
 در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
 دل من
 که به اندازه یک عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
 به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
 و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک
 پنجره می خوانند
 آه ...
 سهم من اینست
 سهم من اینست
 سهم من
 آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
 سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
 و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
 سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
 و در اندوه صدایی جان دادن که به من
 می گوید
 دستهایت را دوست میدارم
 دستهایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
 و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
 تخم خواهند گذاشت
 گوشواری به دو گوشم می آویزم
 از دو گیلاس سرخ همزاد
 و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
 کوچه ای
 هست که در آنجا
 پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
 با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
 کوچه ای هست که قلب من آن را
 از محله های کودکیم دزدیده ست
 سفر حجمی در خط زمان
 و به حجمی خط خشک زمان
 را آبستن کردن
 حجمی از تصویری آگاه
 که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
 و بدینسانست
 که کسی می میرد
 و کسی می ماند
 هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
 من
 پری کوچک غمگینی را
 می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
 و دلش را در یک
 نی لبک چوبین
 می نوازد آرام آرام
 پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
 و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

تنهایی ماه

در تمام طول تاریکی
 سیرسیرکها فریاد زدند
 ماه ای ماه بزرگ
 در تمام طول تاریکی
 شاخه ها با آن دستان دراز
 که از آنها آهی شهوتناک
 سوی بالا می رفت
 و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
 و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک
 و در آن دایره سیار نورانی شبتاب
 دقدقه در سقف چوبین
 لیلی در پره
 غوکها در مرداب
 همه با هم ‌ ‚ همه با هم یکریز
 تا سپیده دم فریاد زدند
 ماه ای ماه بزرگ ...
 در
 تمام طول تاریکی
 ماه در مهتابی شعله کشید
 ماه
 دل تنهای شب خود بود
 داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

به علی گفت مادرش روزی ...

علی کوچیکه
 علی بونه گیر
 نصف شب از خواب پرید
 چشماشو هی مالید با دس
 سه چار تا خمیازه کشید
 پا شد نشس
 چی دیده بود ؟
 چی دیده بود ؟
 خواب یه ماهی دیده بود
 یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
 انگار که یه طاقه حریر
 با حاشیه منجوق کاری
 انگار که رو برگ گل لال عباسی
 خامه دوزیش کرده بودن
 قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
 دو تا نگین گرد صاف
 الماسی
 همچی یواش
 همچی یواش
 خودشو رو آب دراز می کرد
 که بادبزن فرنگیاش
 صورت آبو ناز می کرد
 بوی تنش بوی کتابچه های نو
 بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
 بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
 شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
 ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
 بوی لواشک بوی شوکولات
 انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
 انگار که دختر کوچیکه شاپریون
 تو یه کجاوه بلور
 به سیر باغ و راغ می رفت
 دور و ورش گل ریزون
 بالای سرش نور بارون
 شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
 شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
 شاید که یه
 خیال تند سرسری بود ماهیه
 هر چی که بود
 هر کی که بود
 علی کوچیکه
 محو تماشاش شده بود
 واله و شیداش شده بود
 همچی که دس برد که به اون
 رنگ روون
 نور جوون
 نقره نشون
 دس بزنه
 برق زد و بارون زد و آب سیا شد
 شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
 دسه
 گلا دور شدن و دود شدن
 شمشای نور سوختن و نابود شدن
 باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
 دسمال آسمون پر از گلابی
 نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
 با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
 زلفای بید و میکشید
 از روی لنگای دراز گل آغا
 چادر نماز کودریشو پس می زد
 رو بندرخت
 پیرهن زیرا و عرق گیرا
 میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
 انگار که از فکرای بد
 هی پر و خالی میشدن
 سیرسیرکا
 سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
 همچی که باد آروم می شد
 قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
 شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
 آمو
 علی
 تو نخ یه دنیای دیگه
 علی کوچیکه
 سحر شده بود
 نقره نابش رو میخواس
 ماهی خواابش رو می خواس
 راه آب بود و قر قر آب
 علی کوچیکه و حوض پر آب
 علی کوچیکه
 علی کوچیکه
 نکنه تو جات وول بخوری
 حرفای ننه قمر خانم
 یادت بره گول بخوری
 تو خواب اگه
 ماهی دیدی خیر باشه
 خواب کجا حوض پر از آب کجا
 کاری نکنی که اسمتو
 توی کتابا بنویسن
 سیا کنن طلسمتو
 آب مث خواب نیس که آدم
 از این سرش فرو بره
 از اون سرش بیرون بیاد
 تو چار راهاش وقت خطر
 صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
 شکر خدا پات رو زمین محکمه
 کور و
 کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
 می تونی بری شابدوالعظیم
 ماشین دودی سوار بشی
 قد بکشی خال بکوبی
 جاهل پامنار بشی
 حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
 الا کلنگ سوار نشه
 شهر فرنگو نبینه
 فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
 چن روز دیگه تو تکیه سینه
 زنیس
 ای علی ای علی دیوونه
 تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
 گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
 رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
 ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
 اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
 دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
 بوت تو دماغا می پیچه
 دنیا ازت رو میگیره
 بگیر بخواب بگیر بخواب
 که کار باطل نکنی
 با فکرای صد تا یه غاز
 حل مسائل نکنی
 سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
 قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
 حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
 خودشو می ریخت تو
 پاشوره در می رفت
 انگار می خواس تو تاریکی
 داد بکشه آهای زکی !
 این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
 یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
 خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
 ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
 ماهی که سهله سگشم
 از این تغارا عار داره
 ماهی تو آب
 می چرخه و ستاره دست چین میکنه
 اونوخ به خواب هر کی رفت
 خوابشو از ستاره سنگین میکنه
 می برتش می برتش
 از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
 نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
 دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
 درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
 دنیای بشکن زدن و
 لوس بازی
 عروس دوماد بازی و ناموس بازی
 دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
 از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
 دنیای صبح سحرا
 تو توپخونه
 تماشای دار زدن
 نصف شبا
 رو قصه آقابالاخان زار زدن
 دنیایی که هر وخت خداش
 تو کوچه هاش پا میذاره
 یه دسه خاله
 خانباجی از عقب سرش
 یه دسه قداره کش از جلوش میاد
 دنیایی که هر جا میری
 صدای رادیوش میاد
 میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
 به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
 به سادگی کهکشوی می برتش
 آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
 علی
 کوچیکه
 نشسته بود کنار حوض
 حرفای آبو گوش میداد
 انگار که از اون ته ته ها
 از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
 آه میکشید
 دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
 انگار میگفت یک دو سه
 نپریدی ؟ هه هه هه
 من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
 حرفمو باور کن علی
 ماهی خوابم بخدا
 دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
 پرده های مرواری رو
 این رو و آن رو بکنن
 به نوکران با وفام سپردم
 کجاوه بلورمم آوردم
 سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
 به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
 به گله های کف که چوپون ندارن
 به دالونای
 نور که پایون ندارن
 به قصرای صدف که پایون ندارن
 یادت باشه از سر راه
 هفت هشت تا دونه مرواری
 جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
 یه قل دو قل بازی کنیم
 ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
 دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
 هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
 اززندگیش چی فهمیده ؟
 خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
 انقده پا به پا نکن که دو تایی
 تا خرخره فرو بریم توی لجن
 بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
 مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
 آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
 انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
 دایره
 های نقره ای
 توی خودشون
 چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
 موجا کشاله کردن و از سر نو
 به زنجیرای ته حوض بسته شدن
 قل قل قل تالاپ تالاپ
 قل قل قل تالاپ تالاپ
 چرخ می زدن رو سطح آب
 تو تاریکی چن تا حباب
 علی کجاس ؟
 تو باغچه
 چی میچینه ؟
 آلوچه
 آلوچه
 باغ بالا
 جرات داری ؟ بسم الله

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

← صفحه بعد